پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۵

سیاسی

روزی تاریخی در تهرانجلس؛ دل‌هایی که برای ایران می‌تپد

روزی تاریخی در تهرانجلس؛ دل‌هایی که برای ایران می‌تپد
پیام سپاهان - شرق /متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست وحید عابدینی-مدرس دانشگاه بین‌المللی فلوریدا| هنگامی که برای تماشای مسابقه ایران و ...
  بزرگنمايي:

پیام سپاهان - شرق /متن پیش رو در شرق منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
وحید عابدینی-مدرس دانشگاه بین‌المللی فلوریدا| هنگامی که برای تماشای مسابقه ایران و نیوزیلند راهی لس‌آنجلس شدم، هنوز هیچ توافقی میان ایران و آمریکا شکل نگرفته بود. فضای سیاسی همچنان تحت تأثیر تنش‌های شدید ماه‌های گذشته قرار داشت و روابط دو کشور یکی از پرتنش‌ترین دوره‌های خود را تجربه می‌کرد. همین شرایط باعث شده بود حتی حضور تیم ملی فوتبال ایران در جام جهانی نیز با دشواری‌های فراوانی همراه شود. مشکلات فراوان مربوط به صدور ویزا برای اعضای کاروان ایران و حتی اعضای تیم، انتقاد مسئولان فدراسیون فوتبال از رفتار مقامات آمریکایی،‌ عدم اجازه به تیم ملی برای استقرار در آمریکا و دشواری‌های رفت‌وآمد میان آمریکا و مکزیک و تغییر محل کمپ تمرینی تیم ملی، همگی نشانه‌هایی بودند از اینکه تیم ملی ایران صرفا برای انجام یک مسابقه فوتبال به آمریکا نیامده بود، بلکه ناخواسته در میانه فضایی قرار گرفته بود که سیاست بر همه چیز سایه انداخته بود.
 از سوی دیگر، لس‌آنجلس، خواهرخوانده پایتخت ایران، سال‌هاست در رسانه‌ها و ادبیات سیاسی ایران با عنوان «تهرانجلس» شناخته می‌شود؛ شهری که به دلیل حضور گسترده مهاجران ایرانی، به یکی از مهم‌ترین مراکز فعالیت جریان‌های مختلف اپوزیسیون تبدیل شده است. از همین رو، پیش از حضور در ورزشگاه انتظار داشتم مسابقه ایران و نیوزیلند بیش از آنکه یک رویداد ورزشی باشد، به صحنه‌ای برای نمایش شکاف‌های سیاسی جامعه ایرانیان خارج از کشور تبدیل شود و با توجه به وقایع پرتنش ماه‌های گذشته در حوزه سیاسی ایران، یک دوقطبی شدید و تمام‌عیار در میان ایرانیان در ورزشگاه سوفای شهر لس‌آنجلس پیش‌روی جهانیان قرار گیرد.
نشانه‌هایی نیز در بیرون ورزشگاه این تصور را تقویت می‌کرد. در چند نقطه اطراف ورزشگاه، گروه‌هایی از مخالفان جمهوری اسلامی تجمع کرده بودند. برخی از آنان تلاش می‌کردند با شعاردادن، فیلم‌برداری از هواداران و گاه توهین‌های لفظی، فضای پیرامونی مسابقه را به سمت تقابل سیاسی و درگیری‌‌های فیزیکی سوق دهند. یکی از مشاهدات جالب برای من این بود که هدف این رفتارها فقط کسانی نبودند که پرچم رسمی جمهوری اسلامی را همراه داشتند؛ حتی افرادی که صرفا لباس تیم ملی بر تن داشتند یا نشانه‌ای از حمایت از تیم ملی ایران با خود حمل می‌کردند نیز گاه مورد خطاب قرار می‌گرفتند. کسانی که حتی ایرانی نبودند یا نسل‌دومی ایرانی بودند و مفهوم این نشانه‌ها را به‌درستی نمی‌‌دانستند. آنها احتمالا از سایت‌های فروش لباس، ‌لباس تیم ملی ایران را خریده بودند تا ‌هنگام بازی، نشانه‌ای از حمایت از تیم کشورشان را داشته باشند. بعضی از آنها حتی فحاشی‌های این افراد را به‌درستی متوجه نمی‌شدند؛ چراکه همگی مسلط به زبان فارسی نبودند. با این حال، آنچه در بیرون ورزشگاه دیده می‌شد، لزوما بازتاب‌دهنده فضای غالب در میان تماشاگران نبود. ‌هنگام ورود، نیروهای امنیتی ورزشگاه وسایل تماشاگران را با دقت بررسی می‌کردند و اجازه ورود موارد ممنوعه از جمله مواد نوشیدنی و حتی آب را نمی‌دادند. در مواردی از افراد خواسته می‌شد پرچم‌های همراه خود را باز کنند تا مشخص شود با مقررات فیفا (یعنی پرچم رسمی ایران) مطابقت دارند. همین مسئله نشان می‌داد برگزارکنندگان نیز از حساسیت‌های سیاسی پیرامون این مسابقه آگاه بوده‌اند.
اما از لحظه‌ای که وارد ورزشگاه شدیم، تصویری متفاوت آشکار شد. در مسیر سکوها، طیف متنوعی از ایرانیان دیده می‌شدند؛ زنان محجبه و بی‌حجاب، خانواده‌هایی که همراه فرزندان یا پدربزرگ و مادربزرگ‌های خود آمده بودند، جوانان مهاجر نسل دوم و سوم و افرادی با نمادها و نشانه‌های گوناگون سیاسی و فرهنگی. اگرچه در نگاه اول این تنوع می‌توانست نشانه‌ای از شکاف باشد، اما در عمل فضای ورزشگاه بیش از آنکه متأثر از اختلافات سیاسی باشد، تحت تأثیر هیجان فوتبال قرار داشت. در سکوها هم افراد دارای پرچم رسمی جمهوری اسلامی دیده می‌شدند و هم کسانی که نماد شیر و خورشید را بر لباس یا پرچم خود داشتند. برخی هنگام پخش سرود جمهوری اسلامی سکوت کردند، برخی همراهی کردند و برخی نیز مخالفت خود را با سروصدا نشان دادند. در گوشه‌هایی از ورزشگاه پرچم فلسطین یا تصاویر یادبود قربانیان جنگ از جمله کودکان مدرسه میناب نیز دیده می‌شد.
اما نکته مهم این بود که این تفاوت‌ها به محور اصلی رفتار جمعیت تبدیل نشد. از همان دقایق ابتدایی مسابقه، شعارهای حمایتی از تیم ملی ایران آغاز شد. ابتدا تشویق‌ها پراکنده و ناهماهنگ بود. سکوها هنوز به نوعی در حال سنجیدن یکدیگر بودند. اما هرچه زمان گذشت، هیجان مسابقه بر ملاحظات سیاسی غلبه کرد. شعار «ایران، ایران» به‌تدریج به صدای غالب ورزشگاه تبدیل شد.
جالب آن بود که حتی بسیاری از کسانی که نمادهای متفاوتی همراه داشتند، در تشویق تیم ملی با یکدیگر همراه شدند. در تمام مدت مسابقه، دست‌کم در محدوده‌ای که من حضور داشتم، هیچ شعار سیاسی شنیده نشد. شعارها عمدتا در حمایت از تیم ملی بود و انرژی جمعیت حول موفقیت ایران شکل گرفته بود.
نقطه اوج این همدلی زمانی بود که ایران گل دوم را به ثمر رساند. افرادی که در ابتدای بازی با سوء‌ظن به یکدیگر نگاه می‌کردند به هوا می‌پریدند و یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند. در آن لحظه، تفاوت نمادها، پرچم‌ها و گرایش‌ها عملا اهمیت خود را از دست داده بود. آنچه دیده می‌شد، جمعیتی بود که برای موفقیت تیمی به نام ایران خوشحالی می‌کرد.
حتی پس از پایان مسابقه نیز تلاش‌های محدودی برای سردادن شعارهای سیاسی صورت گرفت، اما این تلاش‌ها با استقبال گسترده مواجه نشد. اکثریت جمعیت ترجیح می‌دادند درباره فوتبال،‌ فرصت‌های ازدست‌رفته،‌ بازی‌های آینده و احتمال صعود ایران صحبت کنند، دیدن این مسابقه تاریخی را جشن بگیرند یا راهی رستوران‌ها و محل‌های تجمع پس از بازی شوند.
شاید مهم‌ترین نتیجه‌ای که از این تجربه می‌توان گرفت، فاصله میان برخی روایت‌های رایج و واقعیت اجتماعی جامعه ایرانیان خارج از کشور باشد. گاهی در فضای رسانه‌ای چنین تصویری ارائه می‌شود که ایرانیان مهاجر، به‌ویژه در شهرهایی مانند لس‌آنجلس، به صورت یکپارچه از یک جریان سیاسی مشخص حمایت می‌کنند. اما آنچه من مشاهده کردم، جامعه‌ای بسیار متکثرتر از این تصویر بود.
این مشاهده البته به معنای نادیده‌گرفتن اختلافات سیاسی عمیق در میان ایرانیان نیست. این اختلافات واقعی هستند و در بسیاری از موارد نیز جدی. اما هم‌زمان به نظر می‌رسد هنوز حوزه‌هایی از هویت ملی وجود دارد که می‌تواند افراد با دیدگاه‌های بسیار متفاوت را در کنار یکدیگر قرار دهد. تیم ملی فوتبال یکی از مهم‌ترین این حوزه‌هاست.
شاید همین تجربه، ما را به بازنگری در برخی دسته‌بندی‌های ساده‌انگارانه نیز دعوت کند. برای مثال، نماد شیر و خورشید لزوما برای همه کسانی که از آن استفاده می‌کنند، نشانه تعلق به یک جریان سیاسی خاص نیست. برای بسیاری از ایرانیان، این نماد بخشی از تاریخ و هویت ملی ایران است و الزاما در تقابل با ایران نیست. در عین حال برای بسیاری دیگر پرچم رسمی جمهوری اسلامی نماد کشور ایران محسوب می‌شود. مصادره این نمادها به نفع یک جریان سیاسی خاص رهزن است و بیش از آنکه بازتاب واقعیت اجتماعی باشد، بازتاب رقابت‌های سیاسی است. باید اجازه داد تفکرات سیاسی مختلف حول حمایت از ایران گرد هم آیند و فوتبال یکی از بهترین محمل‌‌ها برای ایجاد این همدلی و اتحاد است. آنچه من در ورزشگاه سوفای لس‌آنجلس دیدم، نه پایان اختلافات سیاسی ایرانیان بود و نه نشانه شکل‌گیری یک اجماع جدید. اما دست‌کم نشان داد زیر لایه‌های پرهیاهوی شبکه‌های اجتماعی و نزاع‌های سیاسی، هنوز نوعی احساس تعلق مشترک به ایران وجود دارد؛ احساسی که می‌تواند برای چند ساعت، در یک ورزشگاه فوتبال، افراد بسیار متفاوت را کنار یکدیگر بنشاند.
شاید مهم‌ترین درس آن روز همین بود: هنوز دل بسیاری از ایرانیان، حتی در تهرانجلس آمریکا و در میان کسانی که دهه‌هاست از وطن دور هستند، برای ایران می‌تپد.
بازار


نظرات شما