پیام سپاهان - فرهیختگان / «لیبرالیسم سیاه در عصر ترامپیسم» عنوان یادداشت روز در روزنامه فرهیختگان به میراحمدرضا مشرف است که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
اگر بخواهیم نقاط عطفی برای تاریخ و تحولات جهانی در نظر بگیریم، بدون شک دوران ریاستجمهوری ترامپ بر آمریکا را باید بهعنوان یکی از این نقاط عطف قرار دهیم. در شرایطی که پیروزی ترامپ در انتخابات ریاستجمهوری سال 2016 میتوانست یک حادثه و یا رویداد نادر توصیف شود، بهویژه با توجه به شکست او در انتخابات ریاستجمهوری 2020، بازگشت دوباره او به کاخ سفید نشان داد که این انتخاب را نه یک اتفاق، بلکه باید نشانهای از تغییر باورها و نگرشها در سطح جامعه آمریکا و حتی فراتر از آن در سطح جهان تعبیر کرد. در همین چهارچوب است که برخی تحلیلگران سیاسی بیش و پیش از آن که ترامپ را عامل آشفتگیهای سیاسی و اجتماعی کنونی در جهان معرفی کنند، وی را بازتاب و محصول بحرانها و آشفتگیهایی میدانند که دنیای معاصر پیشتر با آن روبهرو شده بود؛ بحران عمیق سیاسی و بروز جنبشهای ضد نظام و پوپولیستی در بسیاری از دموکراسیها از جمله ایالات متحده، عقبنشینی نظام تکقطبی و شکلگیری دوباره رقابت قدرتهای بزرگ و در نهایت بحران جهانی ارزشها در شروع هزاره سوم تمدن بشری.
ترامپ در چنین بستری امکان به دستگرفتن قدرت در مهمترین مرکز قدرت سیاسی جهان را پیدا کرد و مصدر تحولاتی شد که شاید پیامدهای آنها برای جهان سالها و حتی دههها به درازا بکشد. بر همین اساس مؤسسه «بروکینگز» اخیراً مقالهای را به نقل از سایت PROSPECT باز نشر کرده است که به پیامدهای حضور ترامپ در کاخ سفید بر جامعه و سیاست خارجی آمریکا و همچنین بر سطوح تحولات کلان نظام بینالمللی میپردازد. در اینجا تلاش کردهایم تا فشردهای از بحثهای مطرحشده در این مقاله را ارائه دهیم، البته با چهارچوببندی و عنوانبندی تا حدی زیادی متفاوت از اصل آن.
1. نقش ترامپ در تخریب نظام سیاسی آمریکا
اسلی آیدینتاشباش نویسنده این مقاله باور دارد که ترامپ برای نیروی ضد نظامی که از سال 2016 در ایالات متحده فراگیر شدهاند، گاهی مانند یک تیم تخریب یکنفره عمل کرده است. دوره او عناصری مهم از روابط قدرت در درون آمریکا را تغییر داده است: نهادهایی که زمانی بهعنوان ستون پایدار دموکراسی آمریکا تصور میشدند، بهیکباره و به طرز شگفتانگیزی آسیبپذیر نشان دادند؛ آژانس بینالمللی توسعه آمریکا تعطیل شد؛ دانشگاههای هاروارد و دیگر دانشگاهها تحتنظر قرار گرفتند؛ وزارت آموزشوپرورش از اجرای وظایف خود محروم شده است؛ مقررات زیستمحیطی لغو شد؛ مرکز کندی، فضای ممتاز فرهنگ و هنر واشنگتن، عملاً به تعطیلی کشانده شده است. اکنون بیست ماه پس از آغاز دوره دوم ریاستجمهوری ترامپ، غریزه او برای تخریب در داخل کشور به حد اعلای خود رسیده است. او چند موفقیت سریع نیز داشته است؛ در زمینه مهاجرت، اخراجها، انتصابات بروکراتیک و حذف DEI (تنوع، برابری و شمول) و دستور کار بیدارانه (ضدنژادپرستی و تبعیض) از سیاستهای رسمی دولت. او در این حوزهها با موفقیت از قدرت اجرایی خود استفاده کرده است، بااینحال او با مقاومتهایی روبهرو شده که مانع از شکلگیری دیکتاتوری در آمریکا بوده است؛ دادگاهها اقداماتش را محدود کردهاند، دانشگاهها و شرکتهای حقوقی بهتدریج جای پای خود را بازیافتهاند، بوروکراتها برای یافتن راهحلهای موقت دستبهکار شدهاند و مجادلات فرهنگی همچنان حل نشده باقی ماندهاند.
2. تغییر ماهیت روابط آمریکا با عناصر نظم قدیم بینالمللی
عصر ترامپ رابطه آمریکا با جهان را نیز دستخوش دگرگونی کردهاست. آمریکاییها به این پرسش رسیدهاند که آیا ایالات متحده واقعاً باید جهان را در چهارچوب تصویرسازی خودش شکل دهد؟ آیا نظم بینالمللی بهاصطلاح تحت رهبری آمریکا، با تمام اتحادها و ابزارهایش، ارزش حفظکردن را دارد؟ در این راستا در اغلب دورههای پس از جنگ سرد جامعه سیاستگذاری واشنگتن - ترکیبی از سیاستگذاران، بوروکراتها و دانشگاهیان - بر مجموعهای از فرضیات عمل میکردند که تقریباً برایشان بدیهی به نظر میرسید: جهانیشدن در مجموع به نفع ایالات متحده بود؛ اتحادها اعتبار آورده و قدرت آمریکا را تقویت کردند؛ تجارت آزاد باعث رونق شد؛ نهادهای بینالمللی معمولاً درحالخدمت به منافع آمریکا بودند و در نهایت مهمتر از همه اینها، ایالات متحده از نظم بینالمللی که خودش در ایجاد آن نقش داشت، بهرهمند میشد.
این سیستمعامل در دوره ترامپ سقوط کرده و بحث شدیدی تقریباً درباره همه این مفروضات و ایده برتری آمریکا به وجود آمده است. البته این بحثی فراتر از ماگا و ترامپ است و از مراکزی همچون کنگره، احزاب سیاسی، دانشگاهها و اندیشکدهها عبور میکند. اگر چه بایدن سعی کرد در نشست امنیتی مونیخ در سال 2021، وعده بازگشت آمریکا را بدهد و با زبان قدیمی اتحادها و رهبری آمریکا صحبت کند، اما نتوانست انتقاداتی را که نسبت به استثنایی بودن و پیشگامی آمریکا مطرح بود، از میدان خارج کند.
در واقع در اقتصاد سیاسی تداوم بیشتری با ترامپیسم وجود داشت تا ایدههای قدیمی مرتبط با جهانیشدن و اینکه یکپارچگی اقتصادی به نفع آمریکا خواهد بود. این ممکن است یکی از مهمترین میراثهای یک دهه اخیر ترامپ باشد. ترامپ به آغاز دورهای کمک کرد که پرسشها و خواستههای آمریکاییها کاملاً متفاوت از یک دهه قبل بود.
3. امپریالیسم عریان آمریکایی
آمریکا دقیقاً در ازای حفظ امپراتوری عظیم جهانی، پایگاهها و تأسیسات چه چیزی دریافت میکند؟ آیا آمریکاییها باید خون و ثروت خود را صرف تعقیب دیگران در سراسر جهان کنند، حتی وقتی این تلاشها (مانند جنگ علیه تروریسم و جنگهای آمریکا در عراق و افغانستان) بیفایده به نظر میرسند؟ ابراز تردیدها درباره نقش ایالات متحده در جهان که اکنون بهراحتی بیان میشود، خود بخشی از این تحول محسوب میشود. اگر چه بخشی از مردم آمریکا ممکن است اعتقاد خود به برتری آمریکا را از دست داده باشند، اما اجماعی درباره آینده هم شکل نگرفته است.
ترامپ در راهبرد امنیت ملی دولت خود مفاهیمی مانند دفاع نیمکرهای و واقعگرایی منعطف را پذیرفته است. اما آمریکا در عمل، در قبال آنچه شبیه «امپریالیسم عریان» به نظر میرسد بیتفاوت بوده است: شرکتهای نفتی آمریکایی وارد ونزوئلا و سوریه میشوند؛ ارمنستان سهم عمده و کنترل بخشی را در کریدوری که اکنون به نام ترامپ نامگذاری شده، در اختیار واشنگتن قرار میدهد و در نهایت اوکراین خسته از جنگ، تحتفشار است تا در ازای تأمین مداوم از سوی آمریکا، قراردادی برای مواد معدنی حیاتی امضا کند. ترامپ در ماه سپتامبر در سازمان ملل گفت: «غنائم متعلق به برنده است.»
درحالیکه آمریکاییها به بحث در مورد مطلوببودن برتری کشورشان در جهان مشغول هستند، کشورهای دیگر در حال سازگاری با دنیایی هستند که آمریکا در آن اکنون کمتر دیده شده و یا کمتر قابلاعتماد است. مهمتر از آن، حتی وقتی برتری نیز برای آمریکا وجود دارد، بیش از هر زمان دیگر نسبت به متحدان استثمارگر هستند؛ موردی که کاناداییها، دانمارکیها، تایوانیها و سعودیها، به طور همزمان به آن پی بردهاند.
4. روابط ویژه آمریکا و اسرائیل در خط پایان
در میانه این بحثها، اسرائیل شاید به واضحترین آزمون سیاست جدید برای دموکراتها و جمهوریخواهان تبدیل شده باشد. برای دههها حمایت از اسرائیل در مرکز اجماع سیاست خارجی دو حزبی قرار داشت، اما دیگر اینطور نیست. شکی نیست که آمریکاییها نسبت به اسرائیل دلخوری پیدا کردهاند و این روندی خواهد بود که پس از عصر ترامپ هم باقی خواهد ماند. 60 درصد از آمریکاییها اکنون دیدگاهی منفی در قبال اسرائیل دارند. در میان آمریکاییهای زیر 30 سال، 58 درصد نسبت به فلسطین دیدگاهی مثبت دارند، درحالیکه این نسبت برای اسرائیلیها تنها 32 درصد است. با بسته ماندن تنگه هرمز و افزایش قیمت انرژی، آمریکاییها احساس میکنند این اسرائیل بوده که ایالات متحده را به جنگی دیگر کشانده است. ترامپ هم از این ذهنیت بدش نمیآید؛ چرا که او هرگز از قربانیکردن دیگران برای توجیه تصمیمهای خودش شرمساری احساس نمیکند. این مسائل بحث مهمتری را در مورد «روابط ویژه» واقعی و این که آیا تعهد آمریکا به اسرائیل به منافع این کشور خدمت میکند یا نه به وجود آورده است. در حال حاضر نامزدهای دموکرات و جیدی ونس، نامزد احتمالی جمهوریخواهان در انتخابات 2028، انتقادات خود درباره اسرائیل را افزایش دادهاند.
5. فروپاشی مفهومی جهان غرب
تغییرات نگرش عمومی در حوزه سیاست خارجی آمریکا نشان میدهد که خود مفهوم «غرب» دیگر معنای سیاسی مشترک گذشته را ندارد. مسائلی که در زمانی نهچندان دور موجب توافق گسترده با دولتهای اروپایی شده بود – اتحادها، جنگ، تجارت آزاد، حقوق بینالملل و نقش آمریکا بهعنوان ضامن امنیت- اکنون در خود جوامع غربی از میان گسلها عبور میکنند. این دیگر یک بحث صرفاً آمریکایی نیست. آلترنایتو برای آلمان، تجمع ملی مارین لوپن و حزب اصلاحات بریتانیا اکنون چشماندازهای دائمی اروپا هستند و البته واشنگتن نیز حامی آنهاست. ملیگرایان مسیحی خودخوانده در درون دولت ترامپ، اکنون ترجیح خود برای موج راستگرایان در اروپا را پنهان نکرده و تا پایان دوره از آن حمایت خواهند کرد. آنها اتحادیه اروپا را در ذات خود پروژهای ضدآمریکایی میدانند.
6. دنیا به کام قدرتهای متوسط
این دنیا را باید دنیای قدرتهای متوسط در نظر گرفت. هند، ترکیه، عربستان سعودی و برزیل به طور فزایندهای با این ایده مخالفت میکنند که یا باید به اتحاد با آمریکا پایبندی نشان دهند و یا در اردوگاه ژئوپلیتیکی متفاوتی وارد شوند. بوی نظم پساغربی از همین حالا در هوا موج میزند. قدرتهای متوسط، جهان را دیگر به شکل دوگانهها نمیبینند؛ آنها خوشحال هستند که برای امنیت به ایالات متحده، برای تجارت به چین و برای مشروعیت و فناوری به اروپا تکیه کنند. آنها بهجای همراستایی دائمی، به دنبال فضای مانور هستند. مارک کارنی، نخستوزیر کانادا میتواند نمادی از همبستگی میان قدرتهای متوسط باشد. کارنی در داووس اعلام کرد که جهان در حال تجربه «گسست و نه گذار» است.
او از قدرتهای متوسط خواست تا خود را سازماندهی کنند و منتظر بازگشت نظم قدیمی نمانند: «اگر سر میز نباشیم، در منو هستیم.» توافقنامه دفاعی مشترک مکه میان عربستان، پاکستان و ترکیه بیانگر همین انگیزه است. این توافق ناتوی اسلامی نیست و هنوز جایگزین تضمینهای امنیتی آمریکا نشده، اما آرزوی امضاکنندگان روشن است؛ توسعه مکانیسم دفاع جمعی خود در دنیایی که دیگر نمیتوان چتر امنیتی آمریکا را بهسادگی بدیهی فرض کرد.
7. عصر عدم قطعیت جهانی
مارک لئونارد، مدیر شورای اروپایی روابط خارجی وضعیت جهان امروز را «نامنظم» توصیف میکند؛ جایی که قوانین اغلب شکسته میشوند و توافق روشنی در مورد ماهیت اصلی آنها وجود ندارد. در واقع این هنوز عصر پساآمریکایی نیست. ایالات متحده در شرایطی همچنان مهمترین قدرت مالی و نظامی جهان باقی مانده است که از یکسو خودش مطمئن نیست این برتری ارزشش را دارد یا نه و ازسویدیگر بقیه جهان هم دیگر به قابلاعتماد بودن این برتری اطمینانی ندارند. میراث تاریخی بزرگ دونالد ترامپ ممکن است این باشد که او انتقال از یک نظم به نظم دیگر را تسریع کرد، بدون آن که مشخص کند آینده چگونه خواهد بود. در جریان انتخابات میاندورهای نوامبر امسال، احتمالاً ترامپ کنترل بر کنگره را از دست میدهد و بهتبع آن پیشبرد برنامههای داخلیاش دشوارتر خواهد شد. اما او در عرصه سیاست خارجی همچنان آزادی عمل قابلتوجهی خواهد داشت. بااینحال هر اتفاقی هم که در انتخابات نوامبر امسال و 2028 رخ دهد، این تصور که رئیسجمهوری بعدی در برابر اروپا بایستد و فریاد «آمریکا بازگشته!» را سر دهد، دشوار است.